#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_155
با یه دسته گل مریم نزدیک قبر خانم بزرگ شدیم اخه یادم بود که خانم بزرگ عاشق گل مریمه...
کنار قبرش نشستم ، یه کوپه خاک بود گلو روش قرار دادم ، گفتم :
خانم بزرگ سلام. نبینم بزرگ فامیل که همیشه جاش بالای مجلس بود اینجوری زیر یه خروار خاک خوابیده باشه.
خانم بزرگ حرف زیادی برای گفتن ندارم فقط اینکه می خواستم بگم دوستون دارم...
یه فاتحه با علی خوندیم و بلند شدیم...
مراسمای خانم بزرگ زودتر از اون چه که فکرشو می کردم تموم شد این بین فریبا و ننه فولاد زره و بهنام و بهرام از مرگ خانم بزرگ خوشحال بودن و سر از پا نمی شناختن اگه بحث آبروشون نبود جشن می گرفتن ، بقیه فامیل هم که اصلا براشون مهم نبود فقط برای رفع تکلیف در مراسما شرکت می کردن...
از مراسم شب هفت بود که برگشتیم و وارد خونه شدیم.بی حوصله لباسامو با تاپ و شلوارک قرمز عوض کردم ، یه نگاهی به خودم تو آیینه انداختم ، کرم دست و صورت زدم و رژ قرمزمم رو لبام کشیدم...
علی هم از دستشویی اومد بیرون با دیدن من لبخندی زد و اومد جلو دستاشو انداخت دور کمرم و گفت :
به به می بینم خانمم برای شوهرش خوشگل کرده...
خودمو لوس کردم و گفتم :
بله بالاخره آقامون هم دل داره...
محکم بغلم کرد و گفت :
سارا یه چیزی هست که باید بهت بگم.
نگران شدم :
romangram.com | @romangram_com