#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_144

بدون هیچ حرفی بیرون رفت...حالا خوددرگیری پیدا کرده بودم برای باز کردن زیپ این لباسه ، آخه لامصب فوق العاده تنگ هم بود اصلا نمی تونستم یه ذره بچرخم یا برگردم همونجوری داشتم تلاش می کردم که یه دفه دیدم علی با لبخند و دست به سینه دم در وایساده و داره نگام می کنه وقتی نگاهمو دید تکیشو از در گرفت و اومد جلو و پشتم وایساد...از تو آیینه می دیدمش آروم زیپمو کشید پایین ولی کنار نرفت و دستشو نوازش گونه روی کمرم کشید و بوسه ای وسط کمرم زد داشتم اتیش می گرفتم...بازوهامو گرفت و از پشت منو چسبوند به خودش و سر شونه راستم بوسه ی طولانی ای زد سرشو که بلند کرد از توی آیینه توی چشمام خیره شد....آروم منو به سمت خودش بر گردوند و کمرمو گرفت و منو به خودش چسبوند ، منم دیگه طاقت نیاوردم و دستامو دور گردنش حلقه کردم...با صدای بم شده گفت:

سارا به نظرت عاشق کسی بشی که به اندازه زمین تا آسمون باهات فرق داره خیلی عجیبه؟

داشتم از هیجان پس می افتادم آروم گفتم:

نه هیچ چیزی توی این دنیا عجیب نیست...

با همون صدا گفت:

خب حالا من عاشق یه دختر کوچولو و سرتق و لوسی شدم که به اندازه زمین و آسمون با هم فرق داریم الان باید چی کار کنم؟

رسما ته دلم کارخونه آب کردن قند افتتاح شده بود ، با لحنی که که سعی کردم عادی باشه گفتم:

خب اشکالی نداره الان باید بهش بگی...

ابرویی بالا انداخت و گفت:

مطمئنی ؟ آخه دختری که عاشقش شدم خیلی شیطونه...

اوهوم مطمئنم بگو...

آخه...

نزاشتم حرفش تموم شه دیگه لجم در آورده بود دستامو از دور گردنش باز کردم و با حرص گفتم:

اصلا به من چه هر غلطی دلت می خواد بکن...

اومدم برم که محکم از پشت منو گرفت و خنددید لباشو چسبوند به گوشم و گفت:

romangram.com | @romangram_com