#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_145


عاشقانه دوست دارم خانمم...در ضمن وقتی حرص می خوری خواستنی تر می شی عزیزم

لبخندی عمیق روی لبام نقش بست...به خودم که نمی تونستم دروغ بگم منم عاشق این مرد مغرور شده بودم برگشتم و توی آغوشش فرو رفتم اونم محکم منو به خودش فشرد ، سعی کردم صدام احساسات درونمو نشون بده :

دیگه هیچ وقت دلم نمی خواد بهت بگم برادر دوست دارم مرد زندگیم باشی ، احساسات ناب دخترونم الان تو دستای توئه...دوست دارم مرد مغرور من..

سرمو بالا گرفت و توی چشمام خیره شد یواش یواش نگاهش لیز خورد به سمت پایین و ثابت موند روی لبام ، سرهامون به هم نزدیک شد و لبامونو روی هم قرار دادیم و اولین بوسه عاشقانه جفتمون زده شد...

دلیلشو نمی دونم ولی جفتمون عطش داشتیم و با ولع همدیگرو می بوسیدیم ، علی همونطوری که منو می بوسید یه دستشو انداخت زیر پاهام و بلندم کرد و با خودش پرت کرد روی تخت ، روم خیمه زد و لباشو از روی لبام برداشت جفتمون نفسامون تند شده بود ، لباشو گذاشت روی گردنم و به شدت شروع به بوسیدن کرد منم دستامو توی موهاش فرو کرده بودم...

سرشو بلند کرد وتو چشمام خیره شد ، نیاز و عشق با هم توی چشماش موج می زد، با صدای خیلی بمی گفت:

سارا بهم اجازه می دی بشی خانمم ، من و تو یکی بشیم؟

لباشو بوسیدم و گفتم:

من متعلق به توام روح و جسمم مال توئه دیگه نیازی به اجازه نداری...

چشماش پر شد از غروری که من عاشقش شده بودم...و من اونشب از دنیای دخترونم جدا شدم و پا گذاشتم توی دنیای زنانه ای که متعلق به همسرم بود...

با تیر کشیدن زیر شکمم از خواب بیدار شدم ، سرم روی سینه علی بود ، وای دیشب چه حالی داد من بازم دلم می خواد...سارا یه ذره حیا داشته باش دختر نه ببخشید زن...

اومدم بلند شم که زیر شکمم ناجور تیر کشید جیغ خفه ای کشیدم و لبمو به دندون گرفتم ، یه دفه صدای علی رو دم گوشم شنیدم :خوبی خانمم؟

رو بهش با صدایی که پر از ناز بود گفتم:

سلام علی ، نه خوب نیستم دلم تیر می کشه...


romangram.com | @romangram_com