#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_143


پچ پچ ها رو اطرافم خوب می شنیدم...یه خانمه که یه ماکسی قرمز باز پوشیده و موهاشم خیلی قشنگ شینیون کرده بود و آرایش لایت خوبی هم داشت و نهایت 37 ساله می زد به سمتم اومد و گفت:

سلام عزیزم.من خاله علی هستم.خوش اومدی گلم

به احترامش از جام بلند شدم و گفتم:

سلام خاله جان. خیلی ممنون. شرمنده نشناختم. آخه ماشاالله خیلی جوونتر به نظر می رسین بهتون نمیاد دختری به این سن داشته باشید.

وای مرسی عزیزم.ببخشید آهنگ نیستا من خودم عاشق رقصم این دوماد ورپریدم گفت مولودی باشه...

اشکال نداره خاله جان

عزیزم از خودت پذیرایی کن من دوباره میام پیشت...

تو ماشین نشسته بودیم و علی به سمت خونه می روند...به امشب فکر می کنم فوق العاده مزخرف بود جز خالش هیچکس بهم اهمیتی نداد و ننش هم فقط بهم چشم غره رفت...

وارد خونه که شدیم علی چراغا رو روشن کرد و منم رفتم توی اتاق شال و مانتومو در آوردم و انداختم توی سبد لباس های کثیف...نشستم جلوی آینه تا موهامو باز کنم ولی با هر سنجاقی که در می آوردم جیغم در می اومد یه دفه یه دست گرم روی دستام قرار گرفت، آروم گفت:

بزار برات بازشون کنم اینجوری دردت می گیره.

دستام شل شد و کشید عقب...خیلی نرم و آروم شروع کرد به باز کردن البته کاملا مشخص بود ناشیه ولی خیلی حرکاتش ظریف بود تا دردم نگیره و بیشتر شبیه به نوازش بود...یه مشت سنجاق داد دستم و با لبخند گفت:

تموم شد...

تو آیینه نگاه کردم موهام باز شده خوشگل تر بود و فوق العاده بهم میومد...رو بهش گفتم:

مرسی لطفا برو بیرون می خوام لباس عوض کنم...


romangram.com | @romangram_com