#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_142
زنه اول ما رو برد اون سمتی که مبلمان های کرم قهوه ای اسپرت خیلی خوشگلی چیده شده بود و گفت:
خب اول اسماتونو بگید تا برای صدا کردن راحت باشم...
من و علی همزمان گفتیم:
سارا و علی
با خنده گفت:
مرسی تفاهم...منم آزیتا هستم...خب سارا روی مبل دراز بکش...اون جوری نه روی یه دستت تکیه بده...اون یکی دستتم دامن لباستو بکش بالا تا ساق پاهات معلوم بشه...خب علی بیا و پشت مبل وایسا صورتتو خم کن روی صورت سارا...آهان نزدیکتر...سارا چشماتو ببند...علی نگات روی لبای سارا باشه...آهان..
با صدای تیکی که اومد یه نفسی از روی آسودگی کشیدم...آخه خیلی بهم نزدیک بود...خلاصه این عکاسه هی ژست های خاک بر سری می داد و ما هم که لبیک می گفتیم اونم از خدا خواسته...
بعد از کلی عکس انداختن اومدیم از آتلیه بیرون...علی ماشینو پارک کرد و رو به من گفت:
سارا دلم می خواد امشب هر حرفی شنیدی هر حرکتی که دیدی هیچی نگی ازت خواهش می کنم می دونم برات سخته ولی بزار به جفتمون خوش بگذره در ضمن ازت خواهش می کنم لطفا وقتی عروس و داماد وارد شدن مانتو و شالتو بپوش...
بدون هیچ حرفی پیاده شدم...وارد قسمت خانوما که شدم اول رفتم توی اتاق تعویض لباس و مانتو و شالمو در آوردم همراه خودم به سالن بردم، وارد سالن که شدم همه میخ من شده بودن یعنی تا حالا خوشگل ندیدن؟
یه میزی که بتونم عروس و داماد رو خوب ببینم انتخاب کردم و نشستم...
من سر یه میز تنها بودم و هیچکس کنار من نمی نشست...عروس و داماد که وارد شدن سریع مانتو و شالمو پوشیدم...
نمی دونم عروس زشت بود یا زشت درستش کرده بودن!
داماد هم که همه رو نگاه می کرد جز عروس بدبخت رو...آهنگ هم که نبود یه مرده از قسمت مردونه داشت مولودی می خوند...
داماد بعد از حدود 20 دقه رفت قسمت مردونه...مانتو و شالمو در آوردم...
romangram.com | @romangram_com