#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_117
متاسفم مامان ولی من همین الان مجبورم از شما خداافظی کنم.از طرف من از حاج آقا هم خداحافظی کنید.
بعدم دست منو گرفت و به طرف ماشین رفتیم و سوار شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم.
تو راه بودیم اعصابم به شدت بهم ریخته بود، رو بهش با عصبانیت گفتم:
اصلا تقصیر توئه که گفتی بریم والا
اونم انگار عصبی شده باشه گفت:
به من چه؟! من احمق گفتم تو خونه داری می پوسی روحیت عوض شه.
پوزخندی زدم و گفتم:
احمقی دیگه احمق اگه نبودی که می فهمیدی برای عوض کردن روحیه طرفو نمی برن جایی که بدتر روحیه رو خراب می کنه بلکه می برن جایی که روحیه رو شاد کنه...
آره راست می گی احمقم اگه نبودم که تن به این ازدواج نمی دادم و از اون بدتر توی این چند وقت تو رو با اخلاق گندت تحمل نمی کردم.
داد زدم:
من اخلاقم گنده یا تو که عین عقب افتاده ها زندگی می کنی و حتی نمی دونی با یه خانم چجوری رفتار کنی...اون ریشاتونه که ریشه ی مردمو سوزونده...وایسا کنار می خوام پیاده شم...
همزمان دست گیره درو باز کردم، داد زد:
معلومه چی کار می کنی دیوونه!!!!!!!!
من بلندتر داد زدم:
romangram.com | @romangram_com