#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_99

پس من باید برم خونه

بااین حرف بلندشدم که برای تعویض لباس به اتاق برم که مامان گفت :

راستی مرضیه خانم گفت که آقاکیان یکراست میره اونجا وگفت توهم بری خونشون.

بااینکه توذوقم خورده بود امابازم خوشحال بودم که تاکمترازدوساعت دیگه میتونم کیان روببینم .

باعجله لباسم روعوض کردم وازخونه ی مامان اینا زدم بیرون . بافکری که به ذهنم رسید سرماشین روکج کردم وراه خونه ی خودمون رودرپیش گرفتم .

یادمه آخرین باری که باهم بودیم باهم دعواکردیم . انگاردلم می خواست یه جوری ازدل کیان دربیارم . تواین فکربودم که به خونه رسیدم . بادوداخل ساختمان شدم وازپله هابالارفتم وازتوی کمد لباس قرمزی روکه کیان چندوقت پیش برام خریده بود روبرداشتم و ازخونه بیرون زدم .

توی راه به این فکر می کردم که هنوزخیلی دیگه مونده تادو ماه بشه پس چرازودتر برگشته ؟

ساعت تقریباً دوازده شب بودکه به خونه پدرشوهرم رسیدم .

بعدازسلام واحوالپرسی به اتاق کیان رفتم ولباسم روعوض کردم. توی آیینه به خودم نگاه کردم . لباس قرمزی که پوشیده بودم پوست بدنم روسفیدترنشون میداد وحس سرخوشی بهم میداد .رژلب قرمزی روبه لبهام کشیدم ولبهام روروی همدیگه مالیدم .

یه جورهیجان واضطراب تووجودم موج می زد .

ازراه پله ها پایین اومدم . امابادیدن صحنه ی روبروم تمام هیجانم فروکش کرد . پایین پله ها مرضیه خانم درحال روبوسی بادختر ی بود .

مثل برق گرفته ها وسط راه پله مونده بودم نه یارای پایین اومدن داشتم ونه بالا رفتن که متوجه شدم کیان نگاهش به منه . دیگه برای برگشتنم دیرشده بود پس آروم پایین اومدم وسلام کردم .

romangram.com | @romangram_com