#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_100
کیان به طرفم اومد وسلامم روجواب داد .
وبعدگفت:
معرفی میکنم النا!
وبادستش به دختری که کنارمادرشوهرم بود اشاره کرد.
الان میتونستم چهره اش روببینم . دختری بلندقد بادوتاچشم مشکی بود که صورت ملیح وزیبایی داشت . قدش تقریباً ده سانت ازمن بلندتر بود که بااون کفش پاشنه بلندی که پوشیده بود خیلی بلندتر به نظرمی رسید.
سرجام ایستاده بودم که به طرفم اومد ودستشو دراز کرد .
باهاش دست دادم وازسرراهشون کناررفتم که النابرگشت وبه اسپانیای یه چیزی گفت که من متوجه نشدم
وقتی که ازکیان پرسیدم که چی گفت درحالی که به النا کمک می کرد تاوسایلش روبالا ببره گفت :
چیزه خاصی نمی گه .
پدرشوهرم که ناظرماجرا بود به طرفم اومدوگفت النا به کیان می گه :
نگفته بودی خواهری به این خوشگلی داری!
romangram.com | @romangram_com