#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_101
باشنیدن کلمه ی خواهر چیزی تودلم آوارشد . پس کیان به النا نگفته ازدواج کرده . همونطورکه الان دقیقاً نگفت این دختره چیکارشه وبرای چی باخودش آوردتش ایران .
تمام هیجان چنددقیقه پیشم ازبین رفت وجاش روبه نوعی کرختی داد . ناخوداگاه ازالنا بدم می اومد . فکرکنم داشتم حسادت می کردم .
آره تنها حسی بود که تنفرم روتوجیه می کرد . ازاینکه کیان بهش محل می گذاشت حرصم گرفته بود . رفتم وروی مبل توی پذیرایی نشستم .
کیان والناهم بعدازاینکه وسایل النا روتواتاق خواب جاسازی کردند به جمع ما اضافه شدند.
کیان تمام حواسش روبه النا داده بود وباهاش اسپانیای حرف می زد .
ازاینکه نمی فهمیدم چی به هم میگن کفری بودم .ازاون بدترخنده های گاه وبی گاهشون بودکه رواعصابم بود.
تحمل اون جو برام غیرممکن بود .این بودکه خواب روبهونه کردم وبه طرف اتاق خواب کیان رفتم .که درکمال تعجب مرضیه خانم به من گفت :
تاراجون تواتاق بغلی بخواب چون اتاق کیان رودادیم به النا.
باغیض ازپله هابالارفتم ووارداتاق خواب شدم . روی صندلی کنارتخت نشستم وزانوهام روبغل کردم .
خدایا من چم شده . چرانمی تونم واقعیت روقبول کنم .چرانمی تونم باورکنم چیزی بین من وکیان نیست .
سرم وروی زانوهام گذاشتم وگفتم :
romangram.com | @romangram_com