#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_102
همه چیز تموم شد تاراخانم .
بعدبه خودم پوزخندی زدم وگفتم :
چیزی شروع نشده بود که بخواد تموم بشه .
باگفتن این جمله چیزی تووجودم شکست .
باصدای دربه خودم اومدم وباکمال تعجب کیان رودیدم که وارد اتاق شد ودرروبست .
نگاهی بهم انداخت که ناخودآگاه گرم شدم .انگارنگاهش روی لباسم بود ولبخند محوی روی لباش نشسته بود.
نگاهی به لباسم انداختم و پاهام روکه اززانوبه پایین لخت بود آروم پایین آوردم . معذب بودم .تودلم مدام به خودم برای پوشیدن این لباس لعن ونفرین می فرستادم .
کیان آروم بهم نزدیک شد وروبروم روی تخت نشست .
لبخندی زدو گفت :
خوبی ؟مارونمی بینی خوش حالی ؟
مونده بودم که چی جواب بدم که گفت :
romangram.com | @romangram_com