#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_103
ببخشید که تواین مدت بهتون زنگ نزدم .
حرصم گرفته بود ازاین لحن رسمیش ونگرانی ساختگیش .مونده بودم کدوم یکی روباورکنم .
امابرای اینکه نشون بدم اصلاًبرام اهمیتی نداره بالحن بی تفاوتی گفتم:
مهم نیست دلیلی نداشت که زنگ بزنید .
بااین حرفم اخمی کردو ازروی لبه تخت بلندشد وبه طرف کمددیواری رفت . تشک وپتووبالشی روازکمدبیرون کشیدوروی کف اتاق پهن کرد.
برگشت وروبه من گفت:
معذرت میخوام ولی مجبورم تواین اتاق بخوابم .می دونید که ..
بقیه حرفشوخورد .
خودم خنگ که نیستم . میدونم که داری برا ی مامان وبابات فیلم میای .
منتظرشدم تابخوابه بعدلامپ روخاموش کردم وروی تخت دراز کشیدم.حالا مگه خوابم می برد.پشتم روطرف کیان کرده بودم ووانمود می کردم که خوابم . قلبم تودهنم بود واحساس می کردم که کیان صداش رو می شنوه نفسم بند اومده بود ودهانم خشک شده بود به زور آب دهانم روقورت می دادم . ازگرمای کشنده ای که تواتاق بود احساس خفقان می کردم .گویا توی تب داشتم می سوختم . موها م خیس شده بود وبه پیشونیم چسبیده بود . کف دستام خیس عرق بود .تمام بدنم سرشده بود .دلم می خواست برگردم روی کمرم ویه استراحتی به پهلوی چپم که ازبس روش خوابیده بودم الان سوزن سوزن می شدبدم .اماجرات برگشتن رونداشتم .تاخودصبح چشم روی هم نگذاشتم .
به گوشیم نگاه کردم ووقتی دیدم ساعت شش رونشون می ده ازخداخواسته بلندشدم . ولی وقتی برگشتم درکمال تعجب دیدم که خبری ازکیان نیست .
romangram.com | @romangram_com