#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_104


تمام بدنم بوی عرق می داد . ازبوی خودم حالم بهم خورد . رفتم حموم ویه دوش گرفتم .وقتی به آشپزخونه رفتم درکمال تعجب دیدم که همه حتی النا مشغول خورد ن صبحونه هستند . انگار تنبل تراز همه من بودم . احساس شرمندگی می کردم باسلام آرومی واردشدم وپشت میز روبروی کیان نشستم .آخه النا جون کنارکیان نشسته بود وباسرخوشی داشت توگوشش اسپانیایی بلغور می کرد.

همگی باهم جواب سلامم رو دادند.

باحرص داشتم به دل وقلوه دادن النا وکیان نگاه می کردم وخودم روازتو می خوردم که باصبح بخیر گفتن مرضیه خانم به خودم اومد .

مرضیه خانم بامهربانی لبخندی زدوگفت:

چی می خوری عزیزم ؟

فرقی نمی کنه مادرجون .

مرضیه خانم چای روجلوم گذاشت ومشغول خوردن شدم . نون وپنیررو به زور چایی پایین می دادم .که کیان گفت:

بابا النا دوست داره آرامگاه حافظ وسعدی روببینه .

آقای زمانی باخوشحالی گفت :

خوب پاشین برین شیراز هم فال هم تماشا.

بعداضافه کرد حالا النا ازکجاحافظ وسعدی رومی شناسه وخودش به اسپانیای ازالنا پرسید.


romangram.com | @romangram_com