#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_98
بعدبانگاهش انگارکه می خواست درونم روببینه بهم خیره شد .
توی دلم گفتم ازآن نترس که های وهودارد ازآن بترس که سربه تودارد ولی درجواب مامان چهره ی شادی به خودم گرفتم وگفتم :
آره خیلی بهترازاون چیزیه که فکر می کردم . آره ارواح دلت ! البته این جمله ی آخروتودلم خطاب به خودم گفتم .
مامان بیچارم که انگارحرفام روباورکرده بود نفس راحتی کشیدوگفت :
خداروشکر .خیالم راحت شد.وباصدای زنگ تلفن رفت که جواب تلفن روبده .
بعدازده دقیقه مامان برگشت .بانگاه پرسشی گفتم :
کی بودمامان
مرضیه خانم بود گفت چون هرچی زنگ زده به گوشیت خاموش بوده زنگ زده بهت خبر بده آقاکیان داره امشب برمی گرده .
با هیجان پرسیدم :
مامان نگفت ساعت چند میرسه ؟
چراگفت دوازده پروازشون میشینه .
romangram.com | @romangram_com