#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_97
صبحت به خیرعزیزم .
بعددرحالی که سینی روروی میز کنارتخت می گذاشت روکردبه من و گفت:
آخی بمیرم برات اینقدردلت براش تنگ شده ؟
متعجب نگاهش کردم اما بادید لباس کیان توبغلم کلی خجالت کشیدم و سرم روزیر انداختم .مرضیه خانم خندید وبرای اینکه بیشتر خجالت نکشم ازاتاق بیرون رفت .
نفسم روعمیق توکشیدم وبلندشدم بعدازشستن دست ورو م صبحونمو تاآخرخوردم وسینی روبه آشپزخونه بردم .
چندروزی بود که خونه ی مادرشوهرم بودم .تااینکه پری زنگ زدوخبردادکه ثبت نام ترم جدید شروع شده . می خواستم برگردم دانشگاه . بامرضیه خانم درمورد دانشگاه صحبت کردم وبعدازاینکه اونم گفت که دیگه موردی نداره که من نخوام برم دانشگاه وسایلم روجمع کردم وبه خونه خودمون برگشتم .
باپری برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم وبادیدن دانشگاه وبچه ها حس خوبی پیداکرده بودم . کارهای ثبت نام یک ساعتی ازوقتمون روگرفت وبعدازانتخاب واحد پری رورسوندم درخونشون وبجای خونه ی خودمون به طرف خونه ی مامانم حرکت کردم .
خیلی وقت که مامان روندیده بودم ودلم براش یه ذره شده بود.
باورودم مامان صورتم روغرق بوسه کرد .
بامامان توی پذیرایی نشسته بودیم وازهردری صحبت می کردیم که مامان روکردبه من وگفت:
خوب دخترم واقعاً اززندگیت باکیان راضی هستی ؟ به نظرپسربدی نمیاد خیلی متین ومودبه . این طورنیست ؟
romangram.com | @romangram_com