#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_96


خوب راستی کی قراربه مایه نوه بدید ؟

بااین جملش تنم گرگرفت . مونده بودم چی جواب بدم که مرضیه خانم خنده ی شیرینی کردوگفت:

وای ازدست شما جوونا .به کیان هم که میگم عین تو خجالت میکشه .

خاک توسرم یعنی به کیانم گفته؟

توهمین افکاربودم که خانم زمانی گفت:

شوخی کردم . شماانگار خودتون هنوزبچه اید.

بعدشروع به خندیدن کرد.

قرارشد تواتاق کیان بخوابم .

توی تختش دراز کشیدم .بااینکه مدتی بود که اونجانخوابیده بود اما انگاربوش توتمام اتاق به مشام می رسید . روی دیوار عکس بزرگی ازکیان باپالتوی مشکی به چشم می خورد .وقتی به عکس نگاه می کردی انگارجون داشت وبااون دوتاچشم سیاهش بهم زل زده بود . دلم گرفت وبغض به گلوم چنگ انداخت . بی اختیاربلندشدم ودرکمدلباسیش روبازکردم .پرازلباسای رنگ ووارنگ بود . برام عجیب بود که من همیشه کیان روبالباس سیاه می دیدم درحالی که اینجا پرازلباسهای رنگی بود. هرچندکه تولباس سیاه هم خیلی جذاب بود. یکی ازلباس ها روکه عطربیشتری داشت برداشتم وباولع بویدمش . لعنتی چقدردلم برای این بوتنگ شده بود .

درکمدروبستم ولباس روباخودم توتخت آوردم لباسوبغل کردم ودوباره بوییدمش . اشک ازگوشه ی چشمام سرخورد .

صبح باصدای بازشدن دربیدارشدم هنوزپلکام خوب بازنشده بود که مرضیه خانم روبایه سینی صبحونه بالای سرم دیدم . آروم کنارم روی لبه تخت نشست ودرحالی که لبخند می زدگفت:


romangram.com | @romangram_com