#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_94


باصدای رعدوبرق چشمام روبازکردم وازترس صاف سرجام نشستم .تموم بدنم عرق کرده بود .نگاهی به دوروبرم انداختم .تواتاقم بودم تو رختخوابم باهمون لباس خواب صورتی .پس خواب دیدم .همه چیزیه رویا بود .هنوزنفس کشیدنم طبیعی نبود وقلبم تندتند میزد.

بلندشدم وپشت پنجره رفتم .دمدمای صبح بود .وبارون درحال باریدن .براثربادوبارون ورعدوبرق غوغایی توی باغ برپابود .نگاهی به آسمون ابری کردم. ناخوداگاه دستم روروی لبم کشیدم وآهی کشیدم .

کیان توالان کجایی ؟ داری چیکار می کنی؟ چراتنهام گذاشتی ؟ کیان نیازدارم الان کنارم باشی .توبیداری کم بود توخواب هم دست ازسرم برنمی داری ؟ به چه جرمی داری اینجوری شکنجه ام می کنی ؟ چراعذابم می دی ؟ توبامن چیکارکردی ؟دارم دیوونه میشم لعنتی .کیان توروخدابرگرد؟



روزهاپشت سرهم می گذشت .روزهای تکراری . روزهای خالی .

باصدای زنگ موبایلم ازعالم اوهام خارج شدم وبدون اینکه به نمایشگرموبایلم نگاه کنم جواب دادم:

الو

سلام مادرجون شماخوبید .آقای زمانی خوبند .

باشه حتماً



خانم زمانی بود که اصرارداشت برای شام برم پیششون . می گفت کیان نیست تنها نباشی .بااینکه حوصله ی خودم روهم نداشتم امامجبورشدم قبول کنم .


romangram.com | @romangram_com