#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_93
بدون اینکه جوابم روبده بهم نزدیک شد .پیرهن سفید مردونه باشلوارجین سرمه ای پوشیده بود وچنددکمه بالایی پیرهنش بازبود آستیناش روهم تاروی آرنج بالا زده بود .همونطورکه مات ومبهوت بهش نگاه می کردم فاصله اش روبامن کم کردوبعدبایه حرکت من رومحکم توی آغوشش کشید .
سرش روزیرموهام برد وعمیق بوکشید .گرمای وجودش ،آتیش دستاش ،نفس داغش ،قلبش که دیوانه وارتوی سینش می تپید وصداش روبه وضوح می تونستم بشنوم،تب آغوشش ،همه وهمه ازخود بی خودم کرد .به یکباره تمام وجودم گرگرفت .
کیان سرش روکج کردو آروم گردنم روبوسید .نفسم بالا نمی ا ومد .آروم زمزمه کردم :
کیان داری چیکارمی کنی؟
بالحنی که من روتاسرحدجنون کشید گفت:
معلوم نیست ؟
پاهام بی جون شد شل شدم وروی سینش سرخوردم که سریع حلقه دستاش رودورکمرم تنگترکرد ومن روروی سینش بالا کشیدوباچشمهای مشکی وخمارش که خواستن توشون شعله می کشید محوچشمای دریاییم شد وبعدروی لبهام ثابت موند.
دستهام روروی سینه ستبرش گذاشتم وبااینکه باتمام وجود دلم می خواست توآغوشش بمونم برای حفظ ظاهرهم که شده کمی هلش دادم وتقلاکردم .که حلقه دستاش روتنگترکرد ومن روخشن ومحکم به سینش فشارداد وآروم زیرگوشم گفت:
میدونم که توهم اینو می خوای .
قلبم باآهنگ صداش دیوونه شد .صدای ضربان قلبم ،آهنگ نامنظم نفسم .لرزش بدنم .تموم ذره ذره وجودم خواستن وخواسته شدن روفریاد می زد .
امابازم تقلا کردم که خودم روکناربکشم .که بالبهاش غافلگیرم کرد .وبعدازکمی سرش روعقب کشید .
به چشمای طوفانیش خیره شدم وبی اختیاریقه پیراهنش روچنگ زدم .سرم رواززیرچونش باحالت اغواکننده ای بالا کشیدم .چشمام روبستم.می خواستمش .آره باتمام وجودم می خواستمش.
romangram.com | @romangram_com