#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_92


بارفتن پری منم به اتاقم رفتم . لباس خواب صورتیم روپوشیدم وزیر پتوخزیدم.

بعدازرفتن پری دوباره دلم گرفت . چقدراحساس تنهایی می کردم . دلم می خواست یکی بود تاباهاش درد ودل می کردم .خوب که باخودم فکرکردم دیدم دلم فقط می خواست کیان برگرده . دلم می خواست دوباره صداشو بشنوم وچهره مغروروچشمای وحشیشو ببینم دلم می خواست زیراون نگاه سوزانش گرم بشم . وجدانم بهم نهیب زد .خجالت بکش . اون برادرشوهرته . به همین زودی بهمن روفراموش کردی .

احساس گناه می کردم . حس می کردم روح بهمن همون نزدیکیاست وداره ملامتم می کنه . دوباره اشکام به سوی لبام راه بازکردند . باغیض جواب وجدانم رواینجوری دادم .

آخه دست خودم نیست .

صورت کیان جلوی چشمام جون گرفت . پلکام روروی هم فشاردادم تا تصویرش محوبشه ولی هنوزهمون جا بود وباچشمای سیاهش داشت هستیم روبه آتیش می کشید . سرمو تکون دادم تااین فکروازسرم بیرون کنم وباخودم گفتم :

نه این غیرممکنه . من ازش متنفرم . من نمی خوام دیگه ریختشو ببینم . من ...

زدم زیر گریه خودم می دونستم که دارم سرخودم روشیره می مالم . انگارحق باپری بود . بدجوری توهچل افتاده بودم ازیه طرف فکر می کردم دارم کم کم به کیان وابسته میشم وازطرف دیگه احساس گناه دست ازروحم برنمی داشت .

اینقدرروی تخت ازاین پهلو به اون پهلوشدم که تمام بدنم دردگرفت .خوابم نمی برد انگاراون شب لعنتی هم تمومی نداشت .

ازپله هاپایین اومدم ودیدم که برخلاف همیشه پرده تمام پنجره ها روکنارزدندوخونه غرق نورخورشید شده بود .اونقدرنورزیادبود که برای یه لحظه چشمم روزد همینطورکه ازپله هاپایین میومدم اکرم خانم روصدازدم ولی جوابم رونداد انگارکسی توی خونه نبود .نمیدونم ساعت چندبود ولی معلوم بودطرفای ظهرباید باشه .اومدم ازسالن ردبشم وبه بیرون ساختمون برم شاید بتونم اکرم خانم روتوی باغ پیداکنم که دربه شدت بازشد وشخصی واردسالن شد نورپشت سرش اینقدرزیادبود که جزهیکل خوش فرمش که الان توی چهارچوب درنمایان بود نمیتونستم صورتش روببینم .

برای یه لحظه ترسیدم .مطمئن بودم که توخونه تنهام وحالا این مرد .چندقدم به عقب برداشتم که اون مردبه طرفم اومد. سرجام خشک شدم وفقط به زورگفتم:

کیان تو...اینجاچیکار می کنی .مگه نباید الان اسپانیا باشی؟


romangram.com | @romangram_com