#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_198
مامان نقشه کشیدتااینکارروبرام راحت کنه وپیشنهادرقص داد.
توتوی آغوشم بودی ومی تونستم صدای ضربان قلبت روبشنوم وگرمای وجودت روحس کنم خواستم باهات صحبت کنم که ناگهان ازدستم فرارکردی . مامان اصرارکردکه شب بمونی تابلکه بتونم باهات حرف بزنم ولی بازم نشد .مثل ماهی می موندی که مدام ازدستم لیز می خوردی .
تااینکه جریان استادتون پیش اومد . توی کتابهایی که بهت داده بوداون بیت عاشقونه رودیدم ولی سعی کردم حرفی نزنم باخودم کلنجاررفتم که من هیچ حقی ندارم .تومن رو انتخاب نکرده بودی بلکه اجبار باعث شده بود که بامن باشی پس باید آزادت می گذاشم تابرای زندگیت تصمیم بگیری ولی نتونستم .به خداتارا سعی کردم نه اینکه نخوام نتونستم .
وقتی که استادکمالی ازت خواستگاری کرد حال خودم رونمی فهمیدم برای یه لحظه دیوونه شدم وتوبااون حرفات قلبم روشکوندی زدم توگوشت .بشکنه دستم .نمی خواستم ولی برای یه لحظه کنترولم روازدست دادم .
گفتی که ازم متنفری . خودم می دونستم ازم متنفری ولی شنیدنش اززبونت به معنی واقعی کلمه نابودم کرد .میون تب ودرد دست وپا می زدی ومن محکوم بودم که زجرکشیدنت روببینم .باهرجیغی که ازسردرد می کشیدی دنیا روسرم خراب می شد. حاضربودم بمیرم ولی توروتو اون وضع نبینم .عشقم کسی که بیشتر ازجونم دوستش داشتم داشت جلوم پرپر می شد. مسبب این همه زجری که تومی کشیدی من بودم .خودم روسرزنش می کردم وباخودم عهدکردم که اگه خوب شدی بزارم بری .تااینکه خوب شدی.آره بااینکه برام مثل خودکشی می موند ولی باید می گذاشتم بری . توداشتی توقفسی که من برات ساخته بودم ذره ذره آب می شدی . باید رهات می کردم تارا .پس باطلاق موافقت کردم .حرفاش که به اینجا رسید برای یک لحظه ساکت شد.نگاهش کردم چشماش خیس بود .
ادامه داد:
برای فرارازعشقت وبه دست آوردن آرامشی که اون چشمای جادوییت ازم دزدیده بود شبهایی روکه غیبم می زد تواین ویلا تاصبح کناردریا دیوونه وار شب زنده داری می کردم وازخدامی خواستم که این عشق روازدلم بیرون کنه . چه شبهایی روکه باامواج دریا درد دل نکردم .ولی هیچ چیزی نمی تونست جای خالیت روبرام پرکنه.هیچ چیزی آرومم نمی کرد .تارا به خدا خواستم برای همیشه اززندگیت برم ولی بازم نتونستم .نتونستم برم .
تو این مدت که ازت دوربودم زندگی می کردم وانگار زندگی نمی کردم .حس می کردم حتی برای اینکه بتونم نفس بکشم هم بهت نیاز دارم .مبتلا شده بودم .تارا نمیدونم ازکی وچه جوری ولی بدجور دچارت شده بودم .توی این چندروز که ندیده بودمت عین دیوونه ها شده بودم تااینکه فکری به ذهنم رسید . رفتم پیش پری وازش خواستم که کمکم کنه .باخواهش والتماس راضیش کردم که توروبکشونه شمال . می خواستم قبل ازاینکه برای همیشه اززندگیت برم بیام ودرمورد احساسم باهات صحبت کنم .تارا گناه من فقط اینه که نباید ولی عاشقت شدم ولی توقعه ای ازت ندارم فقط می خوام که اگه دوستم نداری حداقل ازم متنفرنباشی .
ساکت شد.
باورم نمی شد که این حرفا روازکیان شنیده باشم .نگاهی به چشمای سیاه تب دارش کردم پرازصداقت بود .پس من تنها نبودم ،توی تمام اون لحظاتی که زجرکشیده بودم کیان هم زجرکشیده بود.
باصداش که سوز داشت درحالی که دستهای یخ کردم رومیون دستهای تبدارش گرفته بود به خودم اومدم
romangram.com | @romangram_com