#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_197
پس ازت دوری می کردم تاعذاب وجدانم کم بشه .من مسئول تووبچه ی برادرم بودم نباید اسیرخواهش دلم می شدم . پس سعی کردم سخت باشم ،سعی کردم بی تفاوت باشم ونشون دادم که خشک وبی احساسم .
تو چی میدونی وقتی که حالت بد می شد ونمی تونستی غذابخوری چه حالی می شدم دلم آتیش می گرفت دلم می خواست زمین وزمان روبه هم بدوزم تاخوب بشی .اما توازمن متنفربودی نمی دونم چرا ولی هربارکه سعی می کردم بهت نزدیک بشم تاکمکت کنم وازدردی که تنهایی به دوش می کشیدی کم کنم توبیشترازمن دور می شدی . برام قابل فهم بود که بهم احساسی نداشته باشی می دونستم به چشم برادرشوهرت من رو می بینی وهنوزبهمن رودوست داری .
تلاشم برای نزدیک شدن بهت بی نتیجه بود دلم می خواست بهم اعتماد کنی وروکمکم حساب کنی می خواستم به عنوان یک حامی کنارت باشم اما توتمام کارهام روپای بی اعتمادیم می گذاشتی .من می خواستم مواظبت باشم چون می دیدم که چقدرظریف وشکننده هستی اما تواوناروپای این گذاشتی که دارم کنترلت می کنم .
روزها می گذشت ومن کشمکش سختی روتوی وجودم احساس می کردم باهربارنگاه کردن به تووتپیدن قلبم حس کسی روداشتم که هرروز وهرلحظه به برادرش خیانت می کنه .
باازدست رفتن بچه ات این عذاب بیشتر شد.خودم رومقصر می دونستم .مقصر مرگ بچه ات وعذابی که تومی کشیدی من بودم .خودم روسرزنش می کردم که به خاطراحساسی که بهت داشتم اینقدردرگیر خودم بودم که تووبچه ات رافراموش کردم .
تااینکه حرف ازطلاق زدی .دنیا روسرم خراب شد .طبیعی بود باازدستن رفتن بچه ات تودیگه دلیلی برای اینکه بامن بمونی نداشتی ولی من نمی تونستم اجازه بدم بری . منوببخش تارا .برای این خودخواهیم منوببخش .
دلم نمی خواست زجرت بدم ولی دست خودم نبود نمی تونستم دوریت روتحمل کنم پس مجبورت کردم که برخلاف میلت پیشم بمونی .
هرچقدرکه می گذشت حسم بهت قوی تر می شد.جرات نگاه کردن توچشمای لاجوردیت رونداشتم چشمایی که هربارکه می دیدمشون هستیم روبه آتیش می کشید . چشمایی که عاشقشون بودم امابرای اینکه این حس روتوی خودم بکشم به اسپانیا رفتم .رفتم که فراموشت کنم .اما بی فایده بود نتونستم دوام بیارم وزودترازموعدبرگشتم .تصمیم گرفتم دوباره به عنوان حامی کنارت باشم .
اماباآوردن النا به ایران همه چیزدوباره به هم ریخت نمی دونم چرا ولی رفتارت بامن بدترازقبل بود جوری که النای بیچاره هم حسش کرده بودوفکر می کرداین وجوداونه که باعث رفتارهای عجیبته .بیچاره نمی دونست که تو،توچه شرایطی بامن ازدواج کردی وچقدرازمن متنفری !
ولی حس من حسی نبودکه توبه من داشتی هرروز بیشترازروز قبل دلم می خواست که مال من باشی توکنارم بودی ولی انگارفرسنگها باهام فاصله داشتی . اعصابم بدجوربهم ریخته بود نمی تونستم توروکنارهیچ کس دیگه ای ببینم حتی تصورکردنش هم برام مشکل بود این بود که خیلی حساس شده بودم وبهت گیرمی دادم ولی توبی توجه به عذابی که من می کشیدم منو متهم به بدبینی کردی.
تااینکه روزتولدم رسید . مامان که گویی متوجه عذاب کشیدنم شده بود خیلی سربسته بهم فهموند که دوست داشتن توگناه نیست .
بادونستن این موضوع که کسی برای دوست داشتن تومن روگناهکار نمی دونه حس می کردم زمان عذاب وشکنجه ام به پایان رسیده وباخود م تصمیم گرفتم که بعدازجشن درمورد احساسم باهات صحبت کنم وبه این برزخی که توش بودم خاتمه بدم.
romangram.com | @romangram_com