#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_196


خودم میدونم

خودم رواین جور آروم کردم که این فقط یه ازدواج مصلحتیه وقرارنیست چیزی غیرازاین باشه ومن می تونم باهرکس دیگه که دلم بخواد باشم .

بازم زیرلب گفتم:

پس معلوم شدشبهایی که نبودی کجا می رفتی .

اما مشکل ازاون روزی شروع شد که توفرودگاه دیدمت. ازهمون لحظه اول بود که فهمیدم باوجود تواین ازدواج کارراحتی نخواهد بود .

مکث کرد

شب عقدمون رویادته؟

سرم روبه علامت تائید تکون دادم ونجواکردم :

مگه میشه یادم بره .

تواون لباس بنفش مثل فرشته ها شده بود ی . چشمای آبیت گیرایی عجیبی داشت .توی چشمات چیزی بودکه باوجوداینکه نمی خواستم ولی ناخوداگاه به سمتت جذبم می کرد. می ترسیدم تارا ،از نگاهت می ترسیدم .

نمیدونم می تونی درکم کنی یانه ولی برام سخت بود. هنوز مرگ برادرم روباور نکرده بودم .هنوزسیاهپوش برادرم بودم پس چطور می تونستم عشق برادرم روتصاحب کنم .


romangram.com | @romangram_com