#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_195
باشنیدن این جمله برای یه لحظه توی مغزم دنبال صاحب صداگشتم وبعد ناباورانه چشمام روبازکردم. باورم نمی شد. خودش بود.کمی تکیده ورنگ پریده تربه نظر می رسید ولی خودش بود.
چندبارپلک زدم تاباورم بشه که خواب نمی بینم ولی نه خواب نبود واقعاً اونی که کنارم نشسته بود ونگاهش روبهم دوخته بود کیان بود.
چندلحظه ای گذشت تاحال خودم روبفهمم. سریع نگاهم روازش گرفتم وبه دریا چشم دوختم ودرحالی که سعی می کردم ظاهرآرومی داشته باشم گفتم:
شما اینجاچیکارمی کنید ؟
وبعدپوزخندی زدم وگفتم:
فرداتعطیلات تموم می شه تازه قراربود وکیلتون روبفرستید حالا چی شده که خودتون تشریف آوردید؟
نمی دونم چرابااینکه توی دلم حرفای دیگه ای بود این جملات بی سروته روبرزبون آوردم .
چندلحظه ای به سکوت گذشت که دیدم کیان بازوهام روگرفت ومن روبه طرف خودش چرخوند وچشمای طوفانیش رو به چشمام دوخت وگفت:
نمی دونم ازکجاشروع کنم ولی نتونستم بدون اینکه یه باردیگه ببینمت وحرفام روبهت بزنم بزارم برم .باید شانسم روامتحان می کردم .
من که کاملاً گیج شده بودم وازحرفاش یه کلمه هم سردر نمی آوردم خواستم که بلندشم وبرم که به زور نگه ام داشت وادامه داد:
اون شب که بابا زنگ زدوگفت که مجبورم باتوازدواج کنم ازت متنفرشدم.
زیرلب زمزمه کردم :
romangram.com | @romangram_com