#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_194


ناهارمون روتوی رستورانی بین راه خوردیم ودوباره به مسیرمون ادامه دادیم .ساعت سه بعدازظهربود که به ویلارسیدیم.

درنگاه اول ویلا ساختمونی دوطبقه بازیربنایی به وسعت چهارصدمتر بود .که روی تپه ای بالاتر ازسطح دریا بنا شده بود که به وسیله راه باریکی به دریا وصل می شد. دورویلا چندردیف درخت به چشم می خورد وزمین اطراف ویلا سرسبزوپوشیده ازچمن بود معلوم بودکه به تازگی موردهای دورویلا روکوتاه کردند چون یه دست ومرتب بود . ازدورسقف شیروانی قرمز رنگ ویلا میون اون فضای سبز منظره ی دلپذیری روبوجودآورده بود.

میلی نداشتم که به درون ویلا برم .دلم می خواست هرچه زودتر برم کناردریا شاید باصدای امواج دریا دلم کمی آروم بگیره .این بود که روکردم به پری وگفتم:

بیا قبل ازاینکه بریم تو یه سربریم ساحل.

باشه تو برو من وسایل رو پیاده می کنم بعد به توملحق می شم.

پری مشغول پیاده کردن وسایل ازتوماشین شدومن هم ازهمون راه باریک مسیر ساحل رودرپیش گرفتم .

وقتی به ساحل ماسه ای رسیدم جلوتررفتم وروی ماسه های خیس نشستم جوری نشسته بودم که باهربرخورد امواج به ساحل آب تا زیرزانوهام می رسید ودوباره برمی گشت .

اصلاً برام مهم نبودکه خیس بشم .نگاهم روبه آبی بیکران دریا دوختم وبوی شرجی دریا رو تنفس کردم .انعکاس ترنم امواج دریا توگوشهام مثل لالایی بود. همیشه این صدا وآرامش دریا بهم آرامش می داد چیزی که مدتها بودازش محروم بودم .

چشمام روبسته بودم وسعی می کردم فقط به صدای امواج گوش بدم که متوجه شدم کسی اومد وکنارم روی ماسه هانشست .چشمام روبازنکردم وتنهاگفتم:

پری ببین چه آرامشی داره .

تورونمی دونم ولی منوهیچ چیزی آرومم نمی کنه .


romangram.com | @romangram_com