#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_199
تارا دوستم داری ؟
دلم می خواست ازخوشحالی جیغ بکشم .خدایا چه خوشبختی بالاترازاین که مردی روکه عاشقش بودم الان جلوپام زانوزده بود واعتراف می کرد که اونم دوستم داره وعاشقمه . حس می کردم خواب می بینم .انگارتورویا بودم .کابوسهام تموم شده بود خوشبختی داشت بهم لبخند می زد.
آفتاب در حال غروب بود ولی این تازه طلوع عشقی بود بین من وکیان پس به چشمای شبرنگش که الان تصویرخودم توش نشسته بود نگاه کردم وبعدچشمام روبستم وآروم لبهام رو روی لبهای داغش گذاشتم تابه زجرکشیدن مردی که دوستش داشتم نه این کلمه برای بیان احساسم کمه مردی که دیوونه وار می پرستیدمش پایان بدم .ما تاوان سنگینی روبرای این عشق پرداخته بودیم وحالا وقتش بودکه زندگیمون روازنوبسازیم.
پایان
romangram.com | @romangram_com