#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_188
بعدازتعطیلات نوروز به وکیلم میگم اسنادطلاق روبراتون بیاره .خداحافظ .
رفت .
باورم نمی شدبه همین آسونی همه چیز بینمون تموم شده باشه . به گوشام اعتماد نداشتم .باورم نمی شد که به این آسونی حاضرشده بود طلاقم بده .
اشک ازگوشه ی چشمام سرخورد . اینقدرشوک ناشی ازحرفاش برام زیادبود که برای چندثانیه نفسم گرفت.
احساس خفگی می کردم دلم می خواست دادبزنم نرو من طلاق نمی خوام .من توقفس بودن با توروبه آزادی بی تو ترجیح می دم .اما هیچ حرکتی نکردم .هیچی نگفتم .فقط صدای گریه ام بودکه سکوت اتاق رومی شکست .
فردا سال تحویل بود. نمی دونستم کیان کجاست وهیچ خبری ازش نداشتم .قرار بود سال تحویل پیش مامان وباباباشم .هنوزراجع به طلاق چیزی بهشون نگفته بودم .
ساکم رو آوردم تا وسایلم روجمع کنم . نگاهی به دوروبرم انداختم .ازخودم پرسیدم چه چیزی رومی خوام تواین ساک بزارم .
بااین فکر بی خیال شدم .فقط چندتکه لباس روتوی کیفم گذاشتم وازاتاق بیرون زدم . به اکرم خانم گفتم که چون تعطیلات روخونه ی مامانم میمونم میتونه بره پیش خونوادش . ازساختمون بیرون اومدم وهوای باغ روبانفس عمیقی فروکشیدم .
برگشتم وبه ساختمون نگاه کردم واقعاً چی می تونستم ازاینجاببرم .اون چیزی روکه ازاین خونه دوست داشتم مال من باشه هیچ وقت مال من نبود پس بقیه چیزادیگه اصلاً اهمیتی نداشت .
برای اینکه بغضم نشکنه دست چپم روروی بینی ودهنم گذاشتم ولبهام رومحکم روبه داخل فشاردادم .سردی حلقه الماسم روکه رولبهام حس کردم بی اختیارلبهام روبازکردم وپشت حلقه کشیدم وعمیق بوسیدمش .شاید این آخرین روزهایی بود که این حلقه مال من بودهرچندکه صاحبش ...آهی کشیدم وسوارماشین شدم.
نزدیکای سال تحویل بود ودورسفره هفت سین نشسته بودیم .درجواب مامان وبابا که ازکیان پرسیده بودند گفته بودم که برای جمع وجورکردن حسابهای دفترشون به اسپانیا رفته وچون آقا وخانم زمانی هم به دبی رفته بودند فعلاًکسی نبود تاباعث بشه به واقعیت پی ببرند . دلم نمی اومد اول سال نو اوقاتشون روبامشکلاتم تلخ کنم .حالا حالا ها وقت داشتم تادریه فرصت مناسب همه چیزروبراشون توضیح بدم.باتحویل سال مامان وبابا بلندشدندوصورتم روبوسیدندوسال نوروتبریک گفتند .
romangram.com | @romangram_com