#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_187
ازاکرم خانم خواستم کمکم کنه تاازتختخواب پایین بیام .تواون مدتی که اکرم خانم می گفت توی تب می سوختم براثریکجا موندن تموم استخونام درد گرفته بود.
اکرم خانم کمک کرد تا لباسام روعوض کنم .سرمم روبالا نگه داشته بودوپابه پای من توی اتاق قدم می زد تاکمی ازکوفتگی بدنم کم بشه .وقتی که توی تخت برگشتم احساس تشنگی عجیبی می کردم .
اکرم خانم برای آوردن آب پایین رفت وبعد بایه کاسه ی سوپ ویک لیوان آب برگشت .اکرم خانم بامهربونی قاشق قاشق سوپ دهنم می گذاشت وبه اصرارهای من که حالم خوبه خودم می خورم محل نمی گذاشت .
حس بچه کوچیکی روداشتم که مامانش مجبورش کرده باشه سوپ بدمزه ای روبخوره چون براش خوبه .بااتمام سوپ اکرم خانم داشت ازاتاقم بیرون می رفت که کیان همراه بادکتر وارد شدند.
اکرم خانم رفت وکیان درحالی که یک پاش روبه دیوارتکیه داده بود ودستاش توی جیب شلوارش بود داشت من و دکترروبادقت نگاه می کرد.دکتربعدازاینکه درجه گذاشت ومن رومعاینه کرد سرم روازدستم جداکرد وباخوشحالی گفت:
خداروشکردخترم انگارتبت قطع شده .دیشب همه ماروترسوندی .
ودرادمه گفت:
چرامواظب خودت نیستی . بدنت خیلی ضعیف شده باید بیشتر مراقب خودت باشی دخترم حالاهم باید به علت اینکه ضعیف شدی غذاهای مقوی بخوری وخودت روتقویت کنی .
بعد به طرف کیان رفت ونسخه ای روکه نوشته بود داددستش وبعد خداحافظی کرد وهمراه باکیان ازاتاق خارج شدند.
نیم ساعتی بود که روی تخت دراز کشیده بودم . که درباز شدوکیان به طرفم اومد.درحالی که بالای سرم کنارتخت ایستاده بود بدون اینکه نگاهم کنه انگارکه باخودش حرف می زد شروع به صحبت کرد:
تاراخانم باید من روببخشید .من درحق شما خیلی بدی کردم . خوشحالم که الان خوب هستید .بعدچینی به پیشونیش انداخت که این حس روبه آدم منتقل می کردکه انگاربابت حرفی که می خواد بزنه درعذابه وادامه داد من توی این چندروز خیلی به صحبتهای شما فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم که حق باشماست .ماهیچ دلیلی نداریم که به این ازدواج مسخره ادامه بدیم پس می خواستم بدونید که من باطلاق موافقم .حالا دیگه شما آزاد هستید تاهرطورکه دوست دارید برای زندگیتون تصمیم بگیرید.به خاطرهمه چیز متاسفم .
ودرحالی که ازمن دورمی شدگفت:
romangram.com | @romangram_com