#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_186


بعدروم خم شدوصورتم روبوسید.نگاهی بهش کردم وگفتم:

چی شده اکرم خانم .چراگریه می کنی ؟

خانم جان باورم نمی شه که چشماتون روباز کردید. نمی دونید تواین یه روزه چی کشیدیم.ازدیشب تاحالا دارید توتب می سوزیدوهمش هذیون می گید.

وبعدادامه داد:

اگه بدونید ازدیشب تاحالا چقدرنگرانتون بودیم .آقا روکه دیگه نگو .نه خواب داشت ونه خوراک .همش توی اتاق بالای سرتون نشسته بود وازتون مراقبت می کرد .طفلک ازدیشب تاخودصبح پلک روی هم نذاشته . وحتی یه لحظه هم حاضرنبود بره استراحت کنه . اما این تب لعنتی که پایین بیا نبود .دونه های عرق ازسروروتون می بارید وهرازگاهی چنان جیغ می کشیدید که تاطبقه پایین صداش می اومد .اصلاً یه حالی داشتیدکه حتی یادآوریش هم برام سخته خانم جان .

دیدم که اکرم خانم دوباره اشکاش جاری شدودستاش روبه سمت آسمون بلندکرد وخداروشکرکرد.لبخند بی رمقی به روش زدم وبرای اینکه جوروعوض کنم گفتم:

حالا که نمردم اکرم خانم می بینی که خوبم ،دیگه گریه برای چی قربونت برم.

خدانکنه خانم . ایشاالله صدوبیست سال عمرتون باشه .

بانگاه تواتاق دنبال کیان گشتم ولی اثری ازش نبود.روکردم به ا کرم خانم وازش پرسیدم:

پس آقا الان کجاست؟

وقتی دید به هوش اومدید رفت تا دکترروبیاره تابیاد معاینتون کنه .


romangram.com | @romangram_com