#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_185

بادودست به سینش کوبیدم وخودم روازدستش بیرون کشیدم وبه طرف باغ دویدم . بارون هنوز می بارید. وسط باغ زیربارون روی زانوبه زمین افتادم وصدای های های گریه ام میون شرشربارون گم شد.

ساعتی بود که داشتم گریه می کردم .زیربارون تموم بدنم خیس شده بود . سایه ای رودیدم که بهم نزدیک شد. کیان بود دادزدم :

ولم کن .ازم دورشو.خستم کردی. دست ازسرم بردار . چی ازجونم می خوای ؟

روبروم روی زانو نشست وبالحن پشیمونی گفت:

به خدا تارا نمی خواستم ،نمی خواستم دست روت بلندکنم .باورکن نمی خواستم

هنوزکیان جلوروم بود ولی من رفته رفته توانم روازدست می دادم وتحلیل می رفتم کم کم نه چیزی می دیدم ونه چیزی می شنیدم .باآخرین توانم ناله کردم:

ازت متنفرم کیان .ازت مت ..نف…رم.!

حس کردم که کیان مثل پرکاهی ازروی زمین بلندم کرد .





پلکهام روبه سختی بازکردم .نورخورشید اتاقم روپرکرده بود .روی تختخوابم دراز کشیده بودم وسرمی هم روی دستم بود . نمی دونستم چندوقت بود که تواون حالت بودم .باشنید ن صدای بسته شدن دراتاق سرم روبه سمت صدا چرخوندم ولی ندیدم که چه کسی ازاتاق بیرون رفت.دقایقی گذشت که اکرم خانم وارد اتاقم شدوبادیدن من به طرفم اومدومابین گریه گفت:

خدایا شکرت .خدایا شکرت

romangram.com | @romangram_com