#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_189

دید وبازدیدای عید شروع شده بود ولی من حوصله هیچ کس وهیچ چیزرونداشتم .توی سن بیست وسه سالگی احساس پیری می کردم .حس می کردم به ته خط رسیدم . هیچ حسی به زندگی نداشتم .انگاربارفتن کیان حیات هم توی وجود من مرده بود. هیچ چیزی من روسرذوق نمی آورد .





چندروزی ازسال جدید می گذشت وبابا ومامان می خواستند پیش مادربزگ وپدبزرگ برن ولی من سردرد روبهونه کردم وهمین باعث شد که بی خیال من بشن وخودشون دوتایی برن .قراربود تاشب پیششون بمونند. حوصله ام سررفته بود واحساس افسردگی شدیدی می کردم .بی اختیارسمت گوشیم رفتم وشماره ی پری روگرفتم:

بعدارسلام واحوالپرسی ازپری خواستم که بیاد پیشم .پری هم قبول کرد که ناهاروبامن باشه .یک ساعتی گذشت تاپری بیاد که همین یک ساعت برای من مثل چندسال گذشت .بادیدن پری مثل بچه ها توبغلش پریدم وهمدیگر روغرقه بوسه کردیم.

تایادم میاد پری بهترین دوستم بود وتنهاکسی بود که تمام اسرار زندگی من رومی دونست وهمیشه درلحظات سخت زندگی کنارم بود وراهنماییم می کرد.

وقتی ازآغوش پری بیرون اومدم .پری بادیدن صورت خیسم سری ازروی تاسف تکون دادوگفت:

دوباره چی شده ؟ بازم کیان ازروت ردشده که به این حال وروز افتادی ؟

سرم روبه نشانه ی تائید تکون دادم که گفت:

شیطونه می گه برم بزنم زیرگوش این پسره پررو که هی اشک تنهادوست منو درمیا ره! آخه یکی نیست بهش بگه چه مرگته؟ حیف این فرشته نیست که هی دلش رومی شکونی ؟

پری همینجورداشت به کیان بدوبیراه می گفت که بادیدن من لبش روبه دندون گزیدوگفت:

ببخشید .خوب دست خودم نیست .اونجوری نگام نکن می دونم دوستش داری آخه منم تورودوست دارم . حق نداره با تو اینجوری رفتارکنه .

romangram.com | @romangram_com