#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_183
متوجه کیان شدم که دوباره داشت باسرعت دیوانه واری رانندگی می کرد .دوباره جیغ زدم والتماسش کردم . خنده ی عصبی کردوگفت:
می ترسی ؟
وچون جوابی نشنید دوباره دادزد:
گفتم می ترسی ؟
باهق هق گفتم :
آره می ترسم.
چراوقتی بااون مرتیکه بودی نمی ترسیدی ؟ چراوقتی داشتی باآبروی من بازی می کردی نمی ترسیدی؟چراوقتی من روخرفرض می کردی نمی ترسیدی ؟ هان لعنتی . چرا ؟
کیان دستش رو محکم روی فرمون کوبید ودوباره گازداد.
نگاش کردم انگار واقعاً دیوونه شده بودوبانوری که ازرعدوبرق روصورت خشمگینش می افتاد برای یک لحظه ترسی بی پایان توی دلم ریخت.
جلوی باغ که رسیدیم ماشین باکشیده شدن تایراش روی آسفالت باصدای وحشتناکی متوقف شد .سریع پیاده شدم ومنتظرنشدم که درباغ کاملاً بازبشه وبی توجه به بارون شدیدی که می بارید به سمت ساختمون دویدم که دیدم کیان هم پیاده شده وداره دنبالم میاد . نرسیده به پله ها بهم رسید ودادزد:
امشب ازدستم خلاص نمی شی .بایدهمه چیزروبگی .باید بدونم بااون مرد چه رابطه ای داری ؟
به طرف دردویدم که وارد ساختمون بشم که مچ دستم روگرفت ومحکم کشید که به سمتش پرت شدم وبعددستم روپیچوند وپشت کمرم گذاشت که دردی جانکاه توی مچم پیچید وبعد من رومحکم به دیوارکوبید که ازشدت ضربه کمرم تیرکشید ودرحالی که آب ازموهای لخت وپریشونش روی صورتش می چکید بااون چهره برزخیش چشماش رومیخ چشمام کرد وباخشم چنان برسرم فریادکشیدکه بنددلم پاره شد:
romangram.com | @romangram_com