#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_182


نزدیک کافی شاپ ماشین روپارک کردم ، پیاده شدم وبه سمت کافی شاپ رفتم .به محض ورود استادروپشت یکی ازمیزها دیدم .بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم مستقیم رفتم وروبروش پشت میزنشستم.

استاد بعدازسلام واحوال پرسی گفت:

چی می خورید؟

مرسی من چیزی نمی خورم .فقط مایلم صحبتهاتون روبشنوم

استاد من ومن کردوگفت:

چطوربگم .من ازهمون روزاولی که شمارودیدم جذبتون شدم .ازهمون اول اون چشمهای لاجوردیتون دلم رولرزوند . ازروزی که دیدمتون یه لحظه آرام وقرار نداشتم .نه خواب داشتم ونه خوراک وقتی که فهمیدم مجرد هستید خیلی باخودم کلنجاررفتم تابتونم بیام وباهاتون صحبت کنم دیگه بیشترازاین نمی تونستم تحمل کنم .من به شما علاقه دارم حالا می خواستم نظرشما رودرمورد خودم بدونم .

ازابرازاحساساتش اونم به این صراحت شوکه شده بودم .زبون توی دهانم قفل شده بود،خواستم چیزی بگم که گفت:

الان ازتون جواب نمی خوام لطفاً روحرفام فکر کنید بعد جواب بدید.

بعدبه طورناگهانی بلندشدومنو توی بهت گذاشت ورفت .چندلحظه ای گذشت تااینکه به خودم اومدم.چشمام روبستم وشقیقه هام روفشاردادم وبعد پیشمونیم رومالش دادم شاید کمی ازسردردی که داشت کلافه ام می کرد کم بشه وبعدبلندشدم که برم که ناگهان چشمم به میز کناری افتاد .چیزی روکه می دیدم باورنداشتم کیان درحالی که دستاش روبغل کرده بود وپوزخندی هم روی لبش بود پشت میز نشسته بود وزل زده بود به من . خدایا تواین گیروویری همین روکم داشتم .این دیگه اینجا چیکارمیکنه . عین مجرمی می موندم که حین ارتکاب جرم مچش روگرفته باشند.

خواستم خودم روبه نفهمیدن بزنم وسریع ازکنارش ردبشم که بایک حرکت سریع بلندشدوبازوم روگرفت .هرچه تقلا کردم که خودم روازدستش خلاص کنم بی نتیجه بود داشت می رفت ومن هم دنبال خودش می کشید.اینقدربازوم رومحکم فشارمی داد ومی کشید که حس می کردم هرلحظه ممکنه ازبیخ وبن کنده بشه .وقتی که به ماشین رسید درروبازکردومن روپرت کردتوی ماشین بعدخودش پشت فرمون نشست .

تابه خودم بیام وبخوام درروبازکنم وپیاده شم دیدم ماشین حرکت کرد .هیچ راه فراری نبود . توی دلم غوغایی برپابودنگاهم روبه آسمون دوختم آسمون روابرای سیاهی فراگرفته بود ونزدیک بود که بارون بباره .کمی که گذشت بارون هم شروع به باریدن کرد .قطرات درشت بارون به شیشه ی جلوماشین برخورد می کرد وسمفونی راه انداخته بودکه همراه اون هرلحظه بغض من هم بیشتر می شد. انگاردل آسمون هم برام می سوخت .


romangram.com | @romangram_com