#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_181
ببخشیدشما؟
کمالی هستم .می تونم چندلحظه وقتتون روبگیرم.
مونده بودم که استادشماره ی من روازکجاآورده.که دوباره صداش روشنیدم که گفت:
ببخشید من مجبورشدم که ازتوپروندتون شماره تون روپیداکنم .البته اگه کارواجبی نبود اصلاً مزاحم نمی شدم .
خواهش می کنم .بفرماییدگوش می کنم.
پشت تلفن نمی تونم صحبت کنم می تونم فردا ببینمتون.
نمی دونستم باید چه جوابی بدم .که اضافه کرد
فرداساعت یازده کافی شاپ کناردانشگاه منتظرتونم وبدون اینکه منتظرجوابم بشه گوشی روقطع کرد.
حسابی نگران شده بودم که چه کار مهمی می تونست باهام داشته باشه . ازیک طرف اصلاًدلم نمی خواست برم اما ازطرف دیگه چون استادم بود دورازادب بودکه نرم. توی بلاتکلیفی گیرکرده بودم .
ساعت نه ونیم صبح بود وهنوزنتونسته بودم تصمیم بگیرم که چیکارکنم . بعدازکلی کلنجاررفتن باخودم گفتم:
می رم ببینم چی می خواد بگه .اگه موضوع همون چیزی باشه که فکرش رومی کنم بانه گفتنم همه چی تمومه می شه ،خیالم هم راحت میشه .
بااین فکربلندشدم وآماده شدم .
romangram.com | @romangram_com