#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_180


مثل همیشه سرم داد زد وتوضیح خواست . اون فکر می کنه من به استاد علاقه دارم .

خوب دیوونه براش توضیح می دادی که چیزی بینتون نیست.

گفتنش هیچ فایده ای نداره پری . اون همیشه منوبه چشم یک مجرم می بینه . توضیح من هیچ چیزی روعوض نمی کنه هرچند که خودم هم اینبار بی تقصیر نبودم.

ولی من فکر می کنم که شما هردوتون دارید باهمدیگه لج می کنید .

بعدازصحبت باپری کمی آرومتر شدم .

شب ازراه رسیدومن فکر نمی کردم که کیان به این زودیا برگرده خونه که درکمال ناباوری شنیدم که ماشینش جلوی ساختمون متوقف شد.

توی پذیرایی نشسته بودم که دیدم کیان وارد شدوبدون اینکه متوجه من شده باشه ازراپله بالا رفت .درحین بالا رفتن متوجه شدم که دستش باند پیچی شده .

بایادآوری رفتاردیشبش دوبار بغض توگلوم نشست .بااینکه خودم هم بی تقصیرنبودم اما توی دلم رنجش شدیدی رواحساس می کردم.

چندروزی بودکه وقتی کیان می اومد ازاتاقم بیرون نمی اومدم هنوزازدستش ناراحت ودلخوربودم . توی اتاقم تنهانشسته بودم که موبایلم زنگ خورد . شماره ناشناس بود . دودل شدم که جواب بدم یانه .ولی چون کنجکاوشده بودم دکمه جواب روفشاردادم وگفتم:

الو

سلام تارا خانم


romangram.com | @romangram_com