#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_179
درحال گریه کردن بودم که موبایلم زنگ خورد .می دونستم پری که زنگ زده .بلندشدم وگوشیم روبرداشتم .پری باشنیدن صدای گریه ام درحالی که ازصداش معلوم بود نگران شده پرسید:
تارا خوبی عزیزم ؟ چراگریه می کنی ؟
صداش رومی شنیدم ولی نمی تونستم جوابی بدم وفقط بلندگریه می کردم که دوباره پرسید:
تاراتوروخدا حرف بزن ؟ کیان روت دست بلندکرده ؟ چی شده؟
به زورگفتم :
چیزی نیست پری جون نگران نباش خودم بعداً باهات تماس می گیرم وگوشی روقطع کردم.
صبح باصدای اکرم خانم بیدارشدم .
خانم جان بیدارشید.
بیدارم اکرم خانم چیزی شده؟
آقا کارگر فرستاده که کمدروتعمیرکنند.
کیان ازحرصش بامشت کوبیده بود به کمد دیواری اتاق وهنوز ردخون خشک شده روی کمد معلوم بود.بلندشدم وبه طبقه پایین رفتم تا کارگرا درکمد شکسته روتعویض کنند.
بعدازخوردن صبحونه به پری زنگ زدم تاازنگرانی درش بیارم ودرجوابش که می خواست همه چیز روبدونه گفتم :
romangram.com | @romangram_com