#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_177

توروخدا کیان آرومتربرو.تو روخدا تصادف می کنیم .

هق هق گریم که بلند شد دیدم آروم آروم سرعت ماشین کم شد.وقتی که به خونه رسیدیم سریع ازماشین پیاده شدم وبه ساختمون رفتم .

همه جاساکت بود وکسی توی خونه نبودازعرض سالن گذشتم وبادوازراه پله بالا رفتم ووارداتاق خواب شدم .قلبم مثل گنجشکی توی سینم می تپید .صدای پای کیان رومی شنیدم که هرلحظه نزدیک تر می شد.تااینکه توی چهارچوب درظاهرشد.

مستقیم به طرفم اومد من که وسط اتاق بودم عقب رفتم .هرچه که من عقب می رفتم کیان هم یک قدم جلوتر می اومد.اونقدرعقب رفتم تااینکه چسبیدم به کمددیواری اتاق ودیگه جایی برای فرار نبود .

کیان باچشمای خونبارش سینه به سینم ایستادودودستش روازطرفینم به کمد دیواری زد واینقدربهم نزدیک شد که نفس گرمش توصورتم می خورد قفسه ی سینش ازشدت خشم بالا وپایین می شد.حس می کردم مثل یه پرنده توچنگال عقابی اسیرشدم .نمی دونستم می خواد چیکارکنه که ناگهان مثل بمب منفجرشد وگفت :

معلومه توداری چه غلطی می کنی ؟

مگه من چیکارکردم ؟

چیکارکردی ؟ اون مرتیکه باتوچه رابطه ای داره؟

به خداهیچی اون فقط استادمونه

استادتون ؟هه هه ازصبح تاحالا داره زیرگوشت غزل عاشقونه می خونه . من کورنیستم ؟ چراباآبروی من بازی می کنی ؟

ولی وقتی سکوت من رودید دادزد:

اگه راست می گی چرابهش نگفتی که متاهلی ؟ هان چرا ساکتی لعنتی ؟ یه حرفی بزن ؟

romangram.com | @romangram_com