#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_176
راه برگشت رودرپیش گرفتیم .احساس می کردم راهی که اومدیم خیلی طولانی ترازراه برگشت بود .چون نمی دونم چرا اینقدرزود رسیدیم پایین کوه .درطول مسیرهم کیان شونه به شونه همراهم می اومدانگارنمی خواست اجازه بده استاد بهم نزدیک بشه ولی همچنان ساکت بود.
کنارماشین ها که رسیدیم ازبچه هاخداحافظی کردیم وسوارماشین شدیم .سکوت سنگینی توی ماشین حکم فرمابود وهیچ کس لام تاکام حرف نمی زد . تمام بدنم دردمی کرد وازخستگی داشتم می مردم . ازطرفی هم با نزدیکترشدن به خونه ی پری اینا هرلحظه استرسم بیشتر می شد . ازصبح تا الان کیان حرفی نزده بود واین دلشوره ام روبیشتر می کرد.
خوب می دونستم که این سکوت کیان آرامش قبل ازطوفانه که بارفتن پری باید ازطرف کیان بازخواست بشم.
بالاخره به خونه ی پری اینارسیدیم وپری پیاده شد .منم به بهونه خداحافظی پیاده شدم ودرحالی که باهاش دست می دادم آروم نجواکردم:
پری کاش نمی رفتی ؟
پری گونم روبوسید:
خودت می دونی که نمی تونم ولی اومدنم هم فایده نداره. آخرش که چی؟
پری این روگفت ودرحالی که دستش روبه شکل تلفن روی گوشش گذاشته بود گفت :
زنگ می زنم ورفت.
احساس بی پناهی عجیبی می کردم .زیرلب گفتم خدایا به دادم برس وسوارماشین شدم .هنوزدرست روی صندلی ننشسته بودم که ماشین باسرعت زیادی ازجاش کنده شد.
هرلحظه منتظربودم که کیان چیزی بگه .اما هیچی نمی گفت وفقط هرلحظه سرعت ماشین بیشتر می شد اینقدر سرعت ماشین زیاد بود که ازترس جیغ کشیدم .نگاهی به کیان کردم وملتمسانه ازش خواستم که آرومتر بره . اماانگارگوشاش نمی شنید. وبیشترپاش روروی پدال گاز فشارمی داد.بازوش روچنگ انداختم والتماسش کردم :
romangram.com | @romangram_com