#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_175
بعدازخوردن ناهارکه اصلاً نفهمیدم چی خوردم برای اینکه ازتیررس نگاه کیان وخوشمزگیهای استاد دوربشم بلندشدم و کمی جلوتر لبه ی پرتگاه ایستادم وبه درون دره ای که پایین بودنگاه کردم .
دره پرازدرخت وگیاه بود ورود باریکی هم ازبین درختها مثل ماری درحال حرکت بود. منظره ی بکروزیبایی بود.
بعضی ازقله هایی که پشت دره به چشم می خوردند هنوز برف داشتند .باد سردی هم درحال وزیدن بود .احساس سرما می کردم پس بافتی روکه تنم بود بیشتر به دورخودم پیچیدم .
باصدای کسی که گفت :
خطرناکه بیا عقب تریه وقت زیرپات خالی نشه بیفتی پایین .
به خودم اومدم وچندقدم ازلبه ی پرتگاه دورشدم .بازم استاد کمالی بود.تودلم گفتم :
کاش می افتادم پایین حداقل ازدست توبدپیله خلاص می شدم .
استاد اومدوکنارم ایستادوبی مقدمه گفت:
می دونید تاراخانم چشماتون چقدرشبیه آسمونه؟!
دهانم ازتعجب بازموند.خداییش این خدای سوالای بی ربط بود!
برگشتم وباعصبانیت بهش نگاه کردم ولی دیدم که انگارتوحال خودش نیست .به روبرو خیره شده بود.بعدازچندلحظه انگارکه موقعیت خودش رومتوجه شده باشه سریع خودش روجمع وجورکردوگفت:
خیلی وقته که اینجایید بیاید بریم بایدسریعتر برگردیم.
romangram.com | @romangram_com