#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_172
ازکی تاحالا کیان بردارشما تشریف دارندکه ما نمی دونستیم؟
خوب می خواستی چی بگم ؟
خوب رک وراست می گفتی شوهرته .
واقعاً شوهرمه ؟ خوب نیست دیگه !
ولی فکرکنم بهتربود اینجوری می گفتی تاهم استاد بی خیالت بشه ودرهمین حال نگاهی به پشت سرمون جایی که کیان واستاد درحال بالا اومدن بود ندانداخت وادامه دادوهم کیان روآتیشی نمی کردی .دخترخدابه فریادت برسه ازچشماش جهنم زده بیرون .
بااین گفته پری زیردلم خالی شد وترس عجیبی توی دلم ریخته شد ولی سعی کردم این حس روازخودم دورکنم ودرنتیجه شونه ام روبالا انداختم وگفتم:
من آزادم هرکاری دلم بخواد بکنم وبه کسی هم حساب پس نمیدم.
مقدرای ازمسیرروکه بالا رفتیم به محوطه ی تقریباً بازی رسیدیم وتصمیم گرفتیم اونجا نفسی تازه کنیم وصبحونه بخوریم تابچه هایی هم که عقب افتاده بودند برسند.
زیراندازم روپهن کردم وچای ووسایل صبحونه ای روکه ا کرم خانم زحمت کشیده بود آماده کرده بود وسط سفره گذاشتم ومن وپری کنارسفره نشستیم .درهمین حین استاد وکیان هم رسیدند .
باتعارف من استادکمالی هم پای سفره نشست . توی لیوان های یکبارمصرف چایی ریختم وجلوی کیان واستاد گذاشتم . استاد تشکری کردوشروع به لقمه گرفتن کرد.
کیان چایی روبرداشت وبدون اینکه چیزی بگه مشغول خوردن شد. جرات نمی کردم سرم روبلندکنم تاچهرش روببینم ولی حس می کردم هنوزازدستم عصبانی باشه .
romangram.com | @romangram_com