#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_173

استادضمن خوردن صبحونه گفت:

تاراخانم نگفته بودید برادری به این باحالی دارید؟

این کی بامن پسرخاله شده بود که خودم خبرنداشتم .نیم نگاهی به کیان کردم وگفتم :

شمالطف دارید استاد.

نه جدی میگم کم برادری تواین دوروزمونه پیدامی شه که اینقدرهوای خواهرش روداشته باشه . اما باید اضافه کنم اگه نمی گفتید برادرتونن اصلاً نمی شدحدس زدکه باهم فامیلید .چون هیچ وجه تشابهی ازلحاظ ظاهری با هم ندارید .

استادهمینطور حرف می زد وکیان بانگاهش وپوزخندهایی که می زد رواعصابم رژه می رفت .

بعدازاتمام صبحونه سریع وسایل روجمع کردم وباپری به راه افتادیم .می خواستم ازدست استادونگاههای کیان فرار کنم .تودلم بابت آوردن کیان به خودم لعنت می فرستادم .که پری گفت:

آوردن کیان اصلاًفکرخوبی نبود؟

آره حق باتوئه .ولی من فکر اینجاش رونکرده بودم .

مشغول صحبت باپری بودم که استاد باچندقدم خودش روبه مارسوند وکنارمن شروع به راه رفتن کرد .کیان بایکی دوقدم فاصله پشت سرمون درحال بالا اومدن بود.استاد سرش روبه گوشم نزدیک کردوگفت:

تحقیقتون روخوندم واقعاًعالی بود.

ممنون استاد .

romangram.com | @romangram_com