#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_171

خوش تیپ بود تاحالا بااین ریخت وقیافه ندیده بودمش . کلاه مشکی هم روی سرش گذاشته بود وبرخلاف همیشه که کت وشلواری بودوظاهررسمی داشت .قیافش خیلی تغییرکرده بود وکم سن وسالتربه نظرمی رسید .لبخندی به روم زدکه سریع نگاهم روازش گرفتم وگفتم بریم .

درحالی که غذاهاروازتوآشپزخونه برمی داشتم کیان هم کولی من وخودش روبردسمت ماشین . وسایلی روکه همراه داشتم توی ماشین گذاشتم وتوی ماشین بند کفشای اسپرتم روبستم .

درخونه پری اینا پری روکه آماده ایستاده بود سوارکردیم وبه طرف آدرسی که استاد داده بود وقراربودکه همه قبل ازحرکت اونجا جمع باشیم حرکت کردیم .

توی طول مسیر آهنگ شادی توی ماشین طنین انداز بود .وقتی که به کیان نگاه کردم احساس کردم که امروز ازهمیشه سرحال تره !

وقتی به محل مورد نظر رسیدیم دیدم که بیشتر بچه ها اومدند. پیاده شدیم ووسایلمون روازصندوق عقب ماشین پیاده کردیم .

به بقیه ی بچه هاملحق شدیم .استادکمالی بادیدن مابه طرفمون اومدوسلام کرد. بعدازسلام واحوالپرسی استادنگاهی به کیان کردوگفت:

میشه باهمراتون آشنا بشم ؟

مونده بودم که کیان روچه جوری معرفی کنم که ناخودآگاه ازدهنم پریدوگفتم:

برادرم کیان !

خودمم هم متعجب بودم که چه طوری این حرف ازدهنم بیرون پرید که با نگاه به چهره ی پری دیدم که اونم دهانش ازتعجب بازمونده .روکه برگردوندم چهره میرغضب کیان روبروم بود. ازچشماش آتش بیرون می زد که حس کردم ازهمین فاصله داره منو می سوزونه . برای اینکه فرصت صحبت روبهش ندم سریع دست پری روگرفتم وگفتم:

پری زود باش بچه ها راه افتادند.

درحال دورشدن بودیم که استادخودش رومعرفی کردوباکیان دست داد.پری نگاه معناداری بهم انداخت وگفت:

romangram.com | @romangram_com