#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_169
یه روزدیگه بیشتربه برنامه کوهنوردی باقی نمونده بود ومن هنوزنتونسته بودم راجع به اون باکیان صحبت کنم .همش دلشوره داشتم که مخالفت کنه ودوباره باهم دعوامون بشه . حوصله ی جروبحث نداشتم .
یه جورایی داشتم خودم روراضی می کردم که نرفتن به کوه بهترازااینه که باکیان دهن به دهن بشم ومی خواستم قیدشو بزنم .که زنگ تلفن رشته ی افکارم روپاره کرد.
پری بود که اصرارداشت حتماً موافقت کیان روجلب کنم تاباهم بریم .
خودم هم خیلی دلم می خواست برم .همیشه اینجوردورهم بودنای دوستانه ودانشجویی بهم می چسبید .بااین فکربلندشدم ودراتاق کیان روزدم .صدای بمش به گوشم رسیدکه گفت :
بفرما.
وارد اتاق شدم وسلام کردم .روی تخت دراز کشیده بود .بلندشدولبه ی تخت نشست ونگاهش روتوصورتم پاشیدودرحالی که خودش رومشتاق شنیدن نشون می داد دستاشو زیرچونش زدومنتظرموند.
درحالی که سرم پایین بود دنبال جمله مناسب می گشتم که جوری درخواستم رومطرح کنم که حتماً موافقت کنه .
بعدازکمی مکث گفتم :
دانشگاه برنامه گذاشته دانشجوهاروببرند کوه .می خواستم بدونم میشه بابچه هابرم وسریع اضافه کردم تازه همراه هم میتونیم داشته باشیم .
صدای قهقهش توی اتاق پیچید.سرم روبلندکردم ومتعجب نگاهش کردم وباخودم گفتم :
این راستی راستی زده به سرش !
بعدبادلخوری گفتم:
romangram.com | @romangram_com