#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_168


به خاطر برخورد چندروزپیش توی خیابون هنوزاحساس خجالت می کردم ونمی تونستم توچشم استاد نگاه کنم . من عادت داشتم که توی چشم کسی که درس می داد نگاه کنم وگرنه هیچی ازدرس نمی فهمیدم وامروز هم که سرم پایین بود اصلاً ازدرس چیزی نمی فهمیدم وداشتم کلافه می شدم وسرم دردگرفته بودکه بالاخره استاد کوتاه اومد وباخسته نباشیدهای مکرری که بچه ها می گفتند درس راتموم کرد .وبعدازاینکه آروزی موفقیت وسال نوخوبی برای همه کرد گفت:

بچه هاآخرهفته قرارشده بریم کوه هرکه دوست داره میتونه بیاد . می تونید همراه هم اگه دوست داشته باشید باخودتون بیارید .راستی غذاولباس گرم هم فراموش نشه .خسته نباشید.

همهمه ای توی کلاس بلندشدوبچه ها باذوق راجع به پیشنهاد استاد کمالی صحبت می کردند. قریب به اتفاق بچه ها بااین برنامه موافق بودند.پری روکردبه من وگفت:

تاراچیکارمی کنی میایی بریم؟

نمی دونم .دلم می خواد بیام اما اول باید نظرکیان روبپرسم ؟

اگه گفت نروچی ؟

خداکنه نگه نه وباشیطنت اضافه کردم پس دراون صورت باید یه گردگیری حسابی راه بندازم تاموافقت کنه .

اگه توبیای منم میام .

باشه خبرت می کنم.






romangram.com | @romangram_com