#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_167
خودتو نارحت نکن حالا که چیزی نشده ؟
چی می خواستی بشه ؟مگه اون خنده ی شیطنت آمیزشوندیدی؟
به خودت سخت نگیرعزیزم .پیرمیشیا ؟ می گم نگی نگفتیا؟!
پری توبرای یه بارم که شده نمی تونی جدی باشی .
سخت نگیر، مگه نشنیدی که می گن بخند تا دنیا بهت بخنده .مثل توخوبه که هی بشینم غصه بخورم که چی؟ پس بی خیالی طی کن.
پری رودم درآپارتمانشون پیاده کردم وبه سمت خونه رفتم.
تمام لباسایی روکه خریده بودم توی کمدوکشوها جادادم وبعدازاتمام کاربرای خوردن غذابه آشپزخونه رفتم.
امروزشنبه بود واین هفته آخری بودکه به دانشگاه می رفتیم .قراربود دو هفته زودترازعید دانشگاه روتعطیل کنن.
خوشحال بودم که این آخرین جلسه ای که بااستادکمالی داریم وتامدتی ازشرنگاههای گاه وبی گاهش راحت می شدم .
استادطبق معمول درحال درس دادن بود وچون کمی درسش عقب بود قرار بودامروزکمی بیشتربمونه. خیلی احساس خستگی می کردم وحوصله ی درس رونداشتم .
romangram.com | @romangram_com