#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_166


اینقدر پاکت ها وپلاستیک های جورواجوردستم بود که جلوم روبه زورمی دیدم .باپری که اونم کلی خریدکرده بود ازپاساژبیرون اومدیم وداشتیم به سمت ماشین می رفتیم که بابرخورد به چیز ی نقش برزمین شدم وتمام خریدام روی زمین پخش وپلاشد.

وقتی به خودم اومدم دیدم که آقایی کت وشواری بالای سرم ایستاده وبانگرانی حالم رومی پرسه موهام روکه روی چشمم ریخته بودکنارزدم وباشناختن آقای کت وشلواری مثل فنر بلندشدم وایستادم ودرحالی که خاکای مانتوم روبادست می تکوندم گفتم:

سلام استادکمالی

استادهم که گویی ازدیدن من تعجب کرده بود گفت:

شماهستیدخانم رحیمی .ببخشید .چیزیتون نشد؟

نه من خوبم شماباید ببخشید .آخه جلوم روندیدم.

استاددرحالی که به کمک پری وسایلم روازروی زمین جمع می کردند دوباره معذرت خواهی کرد.می خواستم وسایلم روازدست استاد بگیرم که لبخندی زدوگفت:

انگارکل بازاررو بار زدید شما برید من کمکتون وسایل رومیارم .

هرچه اصرارکردم فایده ای نداشت این بودکه چندتاازسبدها روازدستش گرفتم وباپری جلوترراه افتادیم طرف ماشین واستادهم بقیه وسایلم روازپشت سرمون می آورد.

استادکمک کردتاوسایلمون روتوی صندوق ماشین جاکردیم وبعدخداحافظی کردورفت.وقتی پشت فرمون نشستم باعصبانیت گفتم:

شانس مارومی بینی خدا ! این دیگه ازکجاپیداش شد. آدم قحط بودکه باید به این می خوردم واونجوری پخش زمین می شدم.پاک آبروم رفت .


romangram.com | @romangram_com