#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_165
به خداتارا مردم ازخستگی
مگه چی شد؟
این مامان خانم منوباکارگرش اشتباه گرفته ازصبح تاحالا دارم براش می شورم ومی سابم تازه هی چپ می ره راست میاد دوباره دستورهای جدید صادر می کنه وایراد می گیره .آخ مردم ازخستگی!
خنده ی کشداری کردم وگفتم:
حقته تنبل خانم
صدای خاله توگوشی پیچیدکه باخنده می گفت:
دروغ می گه تارا جون بشنووباورنکن.
می فهمم خاله .می دونم این پری چقدرتنبله وهمه چیزروبزرگ میکنه .
صدای پری دوباره توگوشی پیچید:
ماروباش باکی دردودل می کنیم .آدم فروش !
بعدازکلی چرت وپرتی که خودم وپری گفتیم ازش خواستم که اگه وقت داره فردابریم خرید .پری چون فردادغروب کلاس داشت قرارمون روبرای پس فرداگذاشت وخداحافظی کرد.
همیشه عاشق خریدکردن بودم.باپری رفتم بازار وکلی وسایل جدید خریدیم .ازکیف وکفش وشال وروسری بگیرتا مانتوهای جورواجورولباس های رنگ ووارنگ .
romangram.com | @romangram_com