#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_164
دستم روبه کمرم که ازخستگی بلندنمی شد گذاشتم وایستادم .توی راه پله ایستادم واکرم خانم روصدازدم تابرام چندتاکارتن بیاره .
وقتی اکرم خانم کارتونهاروآورد مشغول شدم وتمامی لباس وکفش وکیفها رومرتب توشون جادادم ودرشون روچسب زدم.کارم تقریباً تمام شده بود.
اکرم خانم روصدازدم وکارتونها روبهش نشون دادم وباوجوداینکه ازاین کاربدم می اومد وباخصوصیات اخلاقیم جوردرنمی اومدولی خوب ناشکری بود که بخوام همه اون لباسها رودوربریزم درحالی که ممکن بود به درد کسی بخوره پس گفتم :
اکرم خانم اگه کسی رومی شناسی ایناروبده بره
اکرم خانم باخوشحالی گفت :
اتفاقا ًیه خونواده ی فقیررومی شناسم .خانم خیلی دعاتون میکنن .اینکارا ثواب داره .
پس خواستی این وسایل روببری بگو تامبلغی هم بهت بدم تابهشون بدی
بارفتن اکرم خانم باخودم گفتم ولی خودم لباس ندارم . باید می رفتم خرید .گوشی روبرداشتم وبه موبایل پری زنگ زدم.
الوسلام
سلام تارا خوبی ؟
چی شده چرا صدات اینجوریه ؟
romangram.com | @romangram_com