#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_163
توباز یه پسرجوون رودیدی خیالات ورت داشته وداری دوباره می بندیش به پاچه ی من . اصلاً شایدخودت چشمش روگرفتی؟
اگه من بودم چراکتاباش رومی ده به تو؟
نمی دونم پری بی خیال شو . خداکنه که اینطور نباشه . دلم نمی خواد دلشوبشکونم.
پری خنده ای کردوگفت:
به به چه دل نازک شدی تاراجون .
خفه شوپری .خودم اعصاب ندارم .میزنم یه بلایی سرت میارم.
حوصله این بحث رونداشتم . ته مونده ی چاییم روکه یخ کرده بود توسطل آشغال خالی کردم وباپری خداحافظی کردم وبه خونه برگشتم.
چیزی به رسیدن عید نمونده بود اکرم خانم سخت مشغول خونه تکونی بود وکیان هم بیش ازپیش مشغول رسیدگی به حساب وکتابهای شرکت وانبارگردانی آخرسال بود .
حوصلم حسابی سر رفته بود وبرای رفع بی کاری تصمیم گرفتم که کمدلباسام روخونه تکونی کنم . پس دست به کارشدم ولباسهایی روکه دیگه نمی پوشیدم بیرون آوردم . سعی کردم بی رحم باشم وحتی بعضی ازلباسهایی روکه حتی یه بارهم نپوشیده بودم ولی ازشون خوشم نمیومد بزارم بیرون .تقریباً دوساعتی بود که مشغول بودم وقتی که کارم تموم شد دیدم که جزچند تا لباس مجلسی ویکی دوتا مانتوچیزی توکمد باقی نمونده . اما برعکس روی تختم انواع واقسام مانتووشال وکیف وکفش ولباس های رنگارنگ انبارشده بود.
واقعاً که بی رحم باکمدم برخوردکرده بودم . ولی ازکارم راضی بودم .می خواستم با اینکارتمام خاطرات بدگذشته روازخودم دور کنم وباخرید لباسهای نو احساس جدیدی روبه خودم تزریق کنم .
romangram.com | @romangram_com