#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_160
آقاکیان وسایلتون روجمع کردند.
مگه آقا به این زودی برگشته؟
یه سراومد ورفت انگار چیزی لازم داشت .
لبخندمحوی روی لبم نشست وزیرلب گفتم :
دست آقا درد نکنه .
تا آخرهفته به هرجون کندنی بود تحقیقم روتمام کردم تاروز شنبه به استاد تحویل بدم .
روز تحویل تحقیقها بود .بچه ها یکی یکی تحقیقاشون روتحویل دادند واستادشروع به تدریس کرد .بعدازاتمام کلاس روکردم به پری وگفتم :
پری توبرو من میرم کتابای استادروتحویل بدم وبیام
پری باگفتن باشه من روتنهاگذاشت من هم به طرف دفتراساتید به راه افتادم .
استادکمالی رودرحالی که مشغول خوردن چایی بود توی دفتر پیداکردم .به غیرازاو دواستاددیگه هم توی دفتر بودندکه دورازاستادکمالی کنارهم نشسته بودند ودرحال صحبت کردن بودند .به طرف استادکمالی رفتم .
بادیدنم چاییش روروی میزگذاشت وبه روم لبخندزد.نمی دونم چرا برای یه لحظه تپش قلبم زیاد شد. نزدیکتررفتم وکتابها رو روبه استاد گرفتم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com