#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_161

بابت کتابها ممنون استاد

قابلی نداشت

نه واقعاً کمک بزرگی بودند

اگه دوست داشته باشید می تونید نگهشون دارید .

نه مرسی

ازدفتر که بیرون اومدم نفس بلندی کشیدم .نمی دونم چرابااستاد کمالی راحت نبودم .توی چشماش چیزی بود که نمی گذاشت عادی رفتارکنم .

پری روتوی بوفه پیداکردم که پشت میز ی که زیرپنجره قرارداشت نشسته بود ومشغول خوردن شیربود .قبل ازاینکه به طرفش برم ازمسئول بوفه یه لیوان چایی گرفتم وبعدروبروی پری پشت میز نشستم .

پری باصدا شیرروبانی ازتوپاکتش بالا کشیدوگفت :

کتابا روتحویل دادی؟

درحالی که دستم رودورلیوان چایی می چرخوندم گفتم:

آره

پری سرش روبهم نزدیک کردوگفت:

romangram.com | @romangram_com