#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_159

اکرم خانم باصداش من رومتوجه اطرافم کرد

خانم جان خسته شدید.سرظهر بلندبشید بیاید یه چیزی بخورید.

باشه تاشما ناهاررو بکشید من هم اومدم.

وسایلم روکه همه جاپخش وپلاشده بود به همون حالت رهاکردم وبه آشپزخونه رفتم .

بعدازخوردن ناهاردوباره به پذیرایی رفتم وکتاب دیگری رو برداشتم وشروع به خوندن کردم .

سه چهارساعتی می شد که مشغول نت برداری ازکتابهابودم ولی هنوزیک کتاب دیگه مونده بود. بااینکه احساس خستگی می کردم ولی دلم نمی اومددست ازکاربکشم .عادتم بود که وقتی کاری روشروع می کردم باید حتماً هرطورشده تمومش کنم وتاتموم نمی شدول کن ماجرا نبودم .این بودکه آخرین کتاب را برداشتم ومشغول شدم .اما نمی دونم چرا پلکهام دیگه باز نمی شدند .امابازم می خواستم ادامه بدم .ولی باتمام تقلایی که برای بازنگه داشتن پلکام می کردم خودم هم نفهمیدم که کی خوابم برد.

وقتی که پلکهام روبازکردم دوروبرم کاملاًتاریک بود .کمی که گذشت وخواب ازسرم پرید متوجه شدم که توی مبل توپذیرایی خوابم برده . پتویی روم کشیده بودندووقتی که خوب نگاه کردم دیدم که کتابهاوورقه هام هم مرتب گوشه ی میز چیده شدند .

دردل ازاکرم خانم ممنون بودم پتوروکنارزدم وبلندشدم وبه آشپزخونه رفتم .درحالی که بدنم روکش وقوس می دادم به اکرم خانم که طبق معمول توی آشپزخونه مشغول بود گفتم:

ممنون اکرم جون که وسایلم رومرتب کردی.

خانم جان اون کارمن نبود

باتعجب گفتم:

پس کارکیه؟

romangram.com | @romangram_com